فردوس ...

کارگران مشغول کارند.حال داشته باشند قالب را تغییر خواهند داد

يادداشتهای آقای دقيقه ۹۲

خيلي صبر كردم كه ببينم بقيه چي مي نويسن . اصلا قصد هم نداشتم در اين مورد چيزي بنويسم اما وقتي بولك كناركشيد هرچند كه محرم نزديكه اما گفتم بد نيست چند خطي هم من راجع به اين سفر بنويسم. درسته كه مطالبم مثل سكرتر بامزه نیست اما ديگه به بزرگي خودتون ببخشين ؛چون ديدم اگه اينا رو نگم ممكنه بعدا عقده اي بشم
1- من نتونستم همراه بقيه با قطار بيام. چون جايي كه من هستم اصلا قطار نداره!! مي خواستم شب چهارشنبه راه بيفتم كه صبح پنج شنبه برم استقبال دوستان.اما ابر و باد مه و بابا و اتوبوس و سرما خوردگي وهمه و همه دست به دست هم داده بودند كه بنده نتونم طبق برنامه عمل كنم.داشتم يواش يواش نااميد مي شدمو خيلي هم دلم براي سكرتر،بولك ...و لولك تنگ بود.همين شد كه يهو ظهر جمعه زدم براه و با وجود اينكه اصلا بليط نبود سواراتوبوس
( همون خودرو بزرگ جمعي بين شهري!!) شدم.حدس مي زنين كجا نشستمبا باجناق آقاي راننده تو جا خواب!!با وجود تأخير يك ساعته اتوبوس (بازم همون خودرو بزرگ جمعي بين شهري!!) ساعت 8 شب رسيدم مشهد. دم ترمينال ( همون پايانه مسافربري) با موبايل پوريا تماس گرفتم ، اما يه دفعه ديدم( در واقع شنيدم) كه يه سري الفاظ ركيكه نثار اينجانب شدحدستون درسته!!شخص شخيص لولك خان با ادبيات خاص خودش به بنده خير مقدم مي گفت!!۱۵/۸ رسيدم هتل.بعداز انجام مراسم و تشريفات هتلي( بنده خدا Hotelman فكرنمي كرد من با اين تريپ دهاتيم جزو اين گروه ديجيتال باشم!!)يه راست رفتم اتاق رياست اردو .اما در همون لحظه اول فهميدم كه اين لولك، لولك سابق نيستنميدونستم اين جوي كه ميگن ،اونو هم زده!!"

****************

استقبال گرم برادر سيد ( دكتر)و پوريا خستگي سفر رو از تنم درآورد.قبلا حدس ميزدم كه افراد هم اتاقيم چه كساني باشند،اما وقتي از پوريا شنيدم كلي خوشحال شدم. مثل همه اردوهايي كه رفتم باز هم با آدمايي هم اتاق شدميكي از يكي بهتر و گل تر :سكرتر( كه ديگه چهره واقعيشو نشون مي داد ) پسرخاله اش ( كه اخلاق و منشش 122 درجه با نوشته هاش فرق مي كنه ) بولك ، ايرباس ، شهاب و...و نفر ديگه كه تو اين سفر باهاش آشنا شدم و چقدرم زود با هم گرم گرفتيم: مجتبي خان. بسه ديگه تعريف بسه .بذارين به سبك خودم بقيه چيزا رو بگم :
- خسته باشي ديرم خوابيده باشي يه دفعه ساعت سه و نيم صبح زنگ موبايل يكي( اونم ازنوع گوشخراشش) تمام اتاق رو به لرزه در بياره ، چه جوري ميشين؟ دقيقا حسي كه من داشتم. مجتبي جان !! قربونت .من عادت ندارم با صداي ديجيتال بيدارشم. اگه مي توني صداي خروس رو موبايلت بذار كه دفعه بعد ، عوض چرت وپرت ، دعات كنم.
- اتاق 204 ظرفيت 8 نفر ، تعداد افراد ساكن 12 نفر تعدادافراد غير ساكن 21 نفر. ( مي بينين چقدر ما دوست داشتني بوديم؟)
3- نشد بخوابيم ديگه. ناچار با سكرتر شروع كرديم به توزيع و پخش صبحانه.روز شنبه خوب بود ( چون يه دوست خوب هم با موبايلش همراهمون بود ) اما روز يكشنبه يه دفعه پيرمغان همراهمون شد و چون از عهده وظايف محوله به خوبي بر نيومد ، خلع يد و به جاي ايشان لولك وارد ميدان شد كه كاش 100 سال سـ... نمي شد. طبقه ۴ يه اتاقي بود نمي گم كدوم اتاق!! هر چي زنگ زديم جواب نيومد . مونده بوديم چيكار كنيم كه موبايل آقا رضا به دردمون خورد. از موبايل ايشون به موبايل ساكنين زنگ زديم كه : جون هر كي دوست دارين در رو باز كنين ، صبحونه تونو تحويل بگيرين.
۴- آقا اين 204 چه كرد!! وقتي توزيع صبحونه رو تموم كرديم اومديم كه تو اتاق صبحونه بخوريم ديديم كه يه تعداد از دوستان قبل از ما تشريف آوردن جلسه گرفتن و گل ميگن و شعر مي خونن و انگار نه انگاركه بابا !! اين 204 يها هم آدمن. مي خوان چاي و صبحونه شونو بخورن.طفلك مجتبي !!چقدر چاي ريخت و خودشم چيزي نخورد.
5- چقدر اين جور اردوها براي اين جور آدما خوبه!! خودش بهتر مي دونه . بچه داري رايگان توسط ديگران! فرار هاي لحظه اي از اتاق به بهانه دوستان و.... اما چقدر حيفه كه آخر اين سفر با باخت استقلال براي بعضيها تلخ بشه.
6- مجتبي ، من ، سكرتر و انار براي كاري رفتيم بيرون. چون طول مي كشيد يه سر رفتيم كافي نت. حدس بزنين كه چه چيزش جالبه؟ اگه مسنجر سكرتر رو مي ديدين منظورمو بهتر مي فهميدين ! اكثر حضرات و مخدرات تو اون لحظه آنلاين بودن. و من شديدا متفكر كه : از كي تا حالا تو حرم كافي نت گذاشتن. آخه همه كه از اين كامپيوتر كيفيا نداشتن. به هر حال .خوش به حالشون كه در يك لحظه هم تو حرم بودن هم مسنجراشون روشن

*****************


۷-يه دفعه ديگه هم رفتيم كافي نت. همراه آقايون سابق الذكر به اضافه طربستان و دوست خوب. كي? ساعت يك ونيم نصفه شب!!بدو ورودمون جا خورديم.!! هر چي خارجي تو مشهد بود اونجا بودن. عرب ، آلماني ، ... ماها هم كه تازه اضافه شده بوديم. هنوز يه كم گيج بوديم كه با صداي ( بالحن عربي غليظ و با عصبانيت بخونين ) : آقا اين دخول نمي ده !! گيج تر شديم. بگذريم. اونجا نشستيم و سكرتر و دوست خوب مشغول چت و ارسال و دريافت پيام شدن منم اومدم بلاهايي كه بر اثر سياست جديد مسوولان Netfirms دامنگير وبلاگم شده رو با كمك علي عزيز رفع كنم.از افرادي كه جلوم نشسته بودن چيزي نمي گم. همه چيزو كه همه جا نمي گنبريد از سكرتر و دوست خوب بپرسين....۸-- يارآشنا ، آبروي جمع ما ، بزرگ خاندان ، كلاس ، تيپ ، خلاصه همه چي سرجمع. هميشه هم منو شرمنده مي كنن. حيف شد كه تا آخر سفر نتونستن همراهمون باشن. اللهم ارزقه لب تاپـا شكيلا!!
۹-بنازم اين حس چشايي رو. چقدر قويهقضيه چيه ؟ يادتونه كه سر ميز شام به خاطر روز والنتين سربسر يوسف خان گذاشته بودن؟ يه آدم موذي قاشق اونو ور داشت و پر از فلفل كرد و طوري گذاشت تو ظرف غذا كه كمتر كسي متوجه بشههيچي ديگه. آقا يوسف هم اونو خورد. ولي نمي دونم چرا عوض اينكه دهان اون آتيش بگيره دماغ اين يكي سوخت راستي فلفل بود يا سماق
۹-خدا خيرش بده اين جنوبي رو. نمي دونم اگر دفتر يادداشتشو به ما نمي داد مي خواستيم كجا تمرين خط و امضا كنيم و شعرهاي دوره دبستانو به ياد بياريم؟!!
۱۰-شب. داخل بازار سرشور ، در حال حركت به محل صرف شام. مهندس سايموند خيلي جدي از يكي از بچه هايي كه مشغول بازي بود مي پرسد : ببخشيد بازار سرشور كدوم وره؟
۱۱-و اما طوس : قضيه مفصلترشو سكرتر گفت . تماما هم تأييد ميشه. فقط يه نكته مي مونه. ما هم بار اولمون نيست كه مي ريم اردو. ما هم تفاوت جـدّ و هزل و رو متوجه ميشيم ولي ايكاش بعضي از دوستان مسايل رو قاطي نكنن. آخه هر محيطي فضاي خاص خودشو داره.. اما نمي دونم چرا بعضيها بر عكس عمل مي كنن و تو محيطي كه بايد آزادي بيشتري بدن، محدودتر مي كنن و جايي هم كه بايد رعايت محيط رو بكنن حس شوخيشون گل ميكنهبگذريم. همه مشغول عكس گرفتن از مقبره فردوسي بودند كه من و جوان امروز هم رفتيم آرامگاه اخوان ثالث رو پيدا كرديم. فكر كنم خيليها ازين مساله غافل موندن. يه چيز جالب ديگه: واقعا كه آهنگي كه درمحل پخش مي شد چقدر روح فردوسي رو شاد مي كرد.
13-ازمن به شما نصيحت !! : زبون اشاره رو ياد بگيريد چون به دردتون مي خوره. باور نمي كنين از مجتبي و سكرتر بپرسين وقتي تو تاكسي سوار شديم و راننده هم نوار روشن كرد چه جوري به هم فهمونديم كه بايد كجا پياده بشيم.
14-روز ، بازار رضا ، داخل مغازه خشكبارفروشي
بولك مي پرسد : آقا توت خشك دارين؟ فروشنده ظرف توت خشكها را به بولك نشان مي دهد.بولك دست مي برد و مقداري توت خشك بر مي دارد . در همين لحظه خيلي جدي از فروشنده مي پرسد : اينا كه خشكن!! من ، علي و سكرتر نمي خنديم چون جنبه داريم. اما بيرون كه مي آييم ، ديگر روده نداريم
15- همونجا ، همونوقت : تنها زماني كه كيميا دست به گوشي نيست، همين موقع است. چرا ؟ چون دردستانش سوغاتي است. علي مقداري قرص نعنا خريده است . چون مقدارش زيادست و خود وي حريف آنها نمي شود دم به ثانيه ما را تعارف مي كند. ما هم كه از رو نمي رويم.... پلان آخر : زمان 1 ساعت بعد ، مكان رستوران ناهار خوري : درتصوير چيزهاي سفيدي به طور مات و غيرواضح مشاهده مي شود. زوم بك دوربين وضوح تصوير را به دنبال دارد : كيسه محتوي قرصهاي نعناع در كنار بشقابهاي خالي بعد از صرف غذا!!
۱۶-شب آخر من و آقا سيد سر صحت روايتي كه رهام نقل كرد صحبت كرديم. هنوز هم معتقدم روايت صحيحي نيست در ثاني هر روايت صحيحي را كه نمي توان نقل كرد. سيد جان ! كماكان منتظر اي ميلت هستم كه مي خواستي اسنادش رو برام بفرستي.
۱۷-بسه ديگه. مي دونم بي مزه است. ببخشين. سفر خوبي بود ، مخصوصا براي من كه زود مشرف ميشم.اما با اين دوستان بود كه فهميدم ميشه يه جوراي ديگه هم مشرف شد. با يه حس و حال ديگه. به ياد اونايي كه نبودن هم بودم. پريــا ، تك ستاره ، معيــن ، راهي ، زن مرد و... همه اونايي كه به من روسياه التماس دعا گفته بودن.منم ازهمه التماس دعا دارم..
تو اين سفر 3 نفر رو بيشتر ازهمه مايل بودم كه ببينم: پيرمغان ، مجتبي و مهرباني با آدمها. حيف كه مدت سفر كم بود و سر دوستان شلوغ. جدا كه در سفر بايد شناخت!! بعضيها روز به روز باحالتر و با صفاتر ميشن بعضي ها هم كه جو زده تر ميشن. من كه به همه شون ارادت دارم.اما يه كم هم دلخورم چون از اونايي كه رفتن قول گرفتم كه باز به دنياي وبلاگ برگردن اما برنگشتن كه هيچي ،يكي ديگه هم از جمع صميمي مون رفت!!
چه سفر جالبي : يه عده زيادي با قطار اومدن، يكي با هواپيما اومد يكي هم با اتوبوس اومد.
موقع رفتن هم : يه عده زيادي با قطار رفتن ، يكي دوتا هم با هواپيما برگشتن و باز هم اون يكي با اتوبوس برگشت.. ( البته يارآشنا هم بود و لي خوب مي خواستم دراماتيك تر باشه )
ارادتمند همه

التماس دعا

+ فردوس ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳۸۱