فردوس ...

کارگران مشغول کارند.حال داشته باشند قالب را تغییر خواهند داد

شکوه ای نیست فقط بار غمم افزون شد

 

گر چه دانم که نمی‌یابیش ای مردم چشم

باش با اشک من و روی زمین می‌پیما

در قیامت مگرش باز ببینم که فتاد

در میان فاصله ما را، ز بقا تا به فنا

رسم پیغام و خبر نیست ، مصیبت اینست

به دیاری که سفر کرد سفر کردهٔ ما

به چه پیغام کنم خوش دل آزردهٔ خویش

از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش

یاد و صد یاد از آن عهد که در صحبت یار

خاطری داشتم از عیش جهان بر خوردار

نه مرا چهره‌ای از اشک مصیبت خونین

نه مرا سینه‌ای از ناخن حسرت افکار

خاطری داشتم القصه چو خرم باغی

لاله عیش شکفته گل شادی بر بار

آه کان باغ پر از لاله و گل یافت خزان

لاله‌ها شد همه داغ دل و گلها همه خار

برسیده‌ست در این باغ خزانی هیهات

کی دگر بلبل ما را بود امید بهار

بلبلی کش قفس تنگ و پروبال شکست

به چه امید دگر یاد کند از گلزار

شب هجران چه دراز است خصوصا این شب

کاش روزی ز پس این شب هجران بودی

چه قدر گریه توان کرد در این غم به دو چشم

کاش سر تا قدمم دیده گریان بودی

 

+ فردوس ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ امرداد ۱۳٩۳
comment افاضه بفرماييد ()