عسی ان تکرهوا شيئا...

:-بیا اینم از امروزم! از صبح مشکل پشت مشکل ! اين چه زندگيه ؟ خدا!!!!!! چرا آخه ؟؟؟....
مدام فکر می کرد و با خودش حرف می زد..... اينکه تو اين زندگی دلش به چی خوش باشه ؟ اينکه اصلا چی داره ؟ و ناگهان .........
تکميل شد دیگه! تصادف کرد! شديد.... خيلی هم شديد.... حق داشت. اينم شد زندگی ؟

---


برای دکتر هم جالب بود که یک تصادف باعث نجات یه نفر می شه!
و گرنه مرد نهایت تا دو هفته دیگه توی اين دنيا بود!
اگه تصادف نمی کرد تومورهای سر او هم جانش را می گرفتند.دو توموری که خودش هم از وجودشون خبر نداشت!

اين يه داستانک صفحه آخر همشهری نبود! اين اتفاقی واقعی بود که هفته پيش رخ داد!

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

والا ما که شانس نداريم از اين اتفاقا برامون بيفته!

_صحرا _

ببخشيد اگه اون بالا رو کليک کنيم چی می شه؟خیلی دوست دارم بدونم/-:

neda

سلام.......خوبه پس خدا خيلی دوسش داشته که اونهمه بد آورده..البته از نظر خودش!

رهگذر

عجب! خدا يه همسر به شما بده که اون کلمه ی مثلا رو از جلو وبلاگش بردارين! و سامان هم از بس که بی وفاست رفته خودشو به ۱۱۰ معرفی کرده که گير من يکی نيوفته! هر کس سامان مورد نظر رو پيدا کنه ۱۰۰۰ ساعت اينترنت مجانی تقديمش ميکنم شخصا! التماس دعا! ( لبخند بزن دلاور!!!!!)

عمه خانوم

اين داستانک جالب بود شبيه معجزه بود .. کاره خدا بود .... بعضی وقتا خدا برا اينکه يه چيزی که به صلاحته نشونت بده اونقدر ميچرخونتت که وقتی بدستش مياری قدرشو بدونی !

داس مه نو

دیروز تو خیابون دیدمت .مثل اینکه تو هم میخای ...... یه بسته دستت بود ............ خیلی تو فکر بودی کشتیاتتوقیف شده بود نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گلبرگ

سلام........هر چه دلم خواست نه آن می شود..........يا علی

سكرتر

اون وقت تومور ها خوب شد؟