باز هم پدر

اعتراف می کنم که فرزند بهتری می توانستم برای پدر باشم.

حداقل به نسبت برادرانم ، خیلی موفق نبودم.

حتی لیاقت مراقبت از پدر را در روزهای پایانی نداشتم ( موهبتی که بیشتر نصیب خواهرزاده های مهربانم شد).

همین باعث دردی است که هنوز آثار آن بر وجودم سنگینی می کند.

گاهی که یاد پدر می کنم یا نگاهم به تصویرش می افتد ، درد شروع می شود.

چه می دانستم آن روز ، آخرین ملاقات من با پدر خواهد بود؟

همیشه فکر کرده ام که آخرین لحظه ها باید غیر عادی یا جوری دیگر باشند.

اما آخرین ملاقات من و پدر مثل سایر روزهای اقامتش در بیمارستان بود و همین مرا بیشتر به هم می ریزد.

اگر می دانستم قرار است چند روز دیگر پدر را ، پشتگرمی ام را ، مایه فخر و مباهاتم را از دست بدهم شاید ملاحظات پزشکی را کنار می گذاشتم و حداقل یک لیوان آب به دستش می دادم.

چه راحت ، بعضی کارهای ساده برایمان آرزویی دست نیافتنی می شود.

پدر!
گذشت زمان، پذیرش نبودنتان را سخت تر می کند.

نمی دانم آن روز چه طور با آن خبر ناگوار کنار آمدم که امروز چنین بی تاب شنیدن صدا و محتاج یک نگاهتان شده ام.

کاش با من بیشتر سخن می گفتید پدر!

حسرتم ابدی شد.

 

 

 

روحت شاد است شادتر باشد.

/ 0 نظر / 13 بازدید